روزي زني از خانه بيرون آمد و چند شيريني از مغازه سركوچه خريد! و به راه خود ادامه داد....!زن به صف اوتوبوس رسيد و منتظر ماند.. ! اتوبوس رسيد! زن روي يك صندلي نشست ومشغول خواندن يك مجله شد و هيچ توجهي به دور و بر خود نداشت! مردي از راه رسيد و كناره زن نشست! او هم مانند زن مشغول خواندن مجله شد! زن همانطور كه به خواندن مشغول بود از جعبه شيريني كه بين او و مرد بود يكي را برداشت و در دهان گذاشت مردهم درنگي كرد و يك شيريني برداشت و در دهان گذاشت!...زن نگاهي به مرد كرد اما چيزي نگفت! با هر شيريني كه زن بر ميداشت مردهم يك شيريني بر ميداشت.! شيريني آخر بودو نوبت مرد بود كه شيريني را بردارد! و همين كار را هم كرد! او شيريني را برداشت و 2نصف كرد. يكي را در دهان گذاشت و ديگري را براي زن در جعبه قرار داد. زن نگاهي بد به مرد كرد و مجله را محكم بست و از اتوبوس پياده شد! از شدت عصبانيت به پارك كنار ايستگاه رفت و روي نيمكت نشست!..در اين فكر بود كه چرا مرد را براي اين كارش تحقير نكرده بود .........تلفنش زنگ خورد ! كيفش را باز كرد.....جعبه شيريني را دست نخورده ديد!....آري..مرد تمام شيريني هاي خود را با زن تقسيم كرده بود.اما افسوس كه دگر مرد رفته بود.!!!!