تبليغاتX
عاشقانه ها برای تو

 

 وقتی به دبستان میرفتم به سه دلیل از جوان درشت هیکلی که اخر کلاس مینشست تنفر داشتم....یک اینکه او کچل بود.....دوم اینکه سیگار میکشید....و از همه بدتر انکه  زن داشت

سالها بعد اورا در خیابان دیدم.....درحالیکه  خودم کچل بودم....سیگار میکشیدم و همسرم کنارم بود

                                 ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪                                

مادرست  که تمام غم و سختیهای فرزند را در زمان بارداری به دوش میکشد....اما پس از تولد فرزند ٬ اولین سوالی که از او میپرسند این است:  نام پدر ؟؟                                 دکترشریعتی

                                                  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 15:6  توسط ميثم  | 

 

         مارا نه چنان خواه که دلخواه تو باشیم         

 ما عاشق عشقیم ...همینیم که هستیم

                              

 چون میگذرد غمی نیست

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت 23:58  توسط ميثم  | 

 

و خدا خر را آفرید و به او گفت
تو بار خواهی برد، از زمانی که
تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی
که تاریکی شب سر می رسد.و همواره بر
پشت تو باری سنگین خواهد بود.و تو
علف خواهی خورد و از عقل بی بهره
خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی
کرد و تو یک خر خواهی
بود

خر به خداوند پاسخ  داد
خداوندا! من می خواهم خر باشم
اما پنجاه سال برای خری همچون من
عمری طولانی است. پس کاری کن فقط
بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی
خر را برآورده کرد
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
خدا سگ را آفرید و به او  گفت تو نگهبان خانه انسان خواهی
بود و بهترین دوست و وفادارترین
یار انسان خواهی شد.تو غذایی را که
به تو می دهند خواهی خورد و سی سال
زندگی خواهی کرد.تو یک سگ خواهی
بود


سگ به خداوند پاسخ  دادخداوندا! سی سال زندگی عمری
طولانی است.کاری کن من فقط پانزده
سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را
برآورد
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
خدا میمون را آفرید و به  او گفت
و تو از این سو به آن سو و از
این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و
برای سرگرم کردن دیگران کارهای
جالب انجام خواهی داد و بیست سال
عمر خواهی کرد.و یک میمون خواهی
بود


میمون به خداوند پاسخ  داد بیست سال عمری طولانی است، من
می خواهم ده سال عمر کنم.و خداوند
آرزوی میمون را برآورده
کرد

و


سرانجام خداوند انسان را آفرید و  به او گفتتو انسان هستی.تنها
مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره
زمین.تو می توانی از هوش خودت
استفاده کنی و سروری همه موجودات
را برعهده بگیری و بر تمام جهان
تسلط داشته باشی.و تو بیست سال عمر
خواهی کرد
انسان گفت: سرورم! گرچه من
دوست دارم انسان باشم، اما بیست
سال مدت کمی برای زندگی است.آن سی
سالی که خر نخواست ، آن پانزده
سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که
میمون نخواست زندگی کند، به من
بده


و


خداوند آرزوی انسان را برآورده
کرد


و


از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست
سال مثل انسان زندگی میکند

و


پس از آن،ازدواج می کند و سی سال
مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می
کند ، و مثل خر بار می
برد

و


پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند
پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در
آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و
هرچه به او بدهند می
خورد


و


وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون
زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به
خانه آن دخترش می رود و سعی می کند
مثل میمون نوه هایش را سرگرم
کند

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 23:44  توسط ميثم  | 

کاش روزی که آسمان گریه می کرد و من همنوایش شده بودم تو این همنوایی و همدلی  را تماشا کرده بودی

تو حتی نگاهی نکردی 

من این را نفهمیدم ؛ چرا .......  چرا از کنارم غریبانه  گذشتی!؟؟؟؟

نازنینم ، لحظه ای نیست از نگاه مهربانت فصل تازه ای نسازم و تو این پرستش را با تمام وجودت ، میدانم که فهمیدی و شگفت از این است که تو فهمیدی و چیزی نگفتی

چرا هرگز نگفتی: نازنینم ، چرا .... چرا!؟؟؟؟؟

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 16:52  توسط ميثم  | 

 

به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد
عجب از محبت من كه در او اثر ندارد

غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد
دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 23:52  توسط ميثم  | 

                                                                                 

 

         

              

      بفرمایین                                            بفرمایین

                                                

                                                                                     

 

                    

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 16:57  توسط ميثم  | 

 

دیدمت ..وای چه دیداری ..وای

این چه دیدار دل آزاری بود؟

بی گمان بردی از یاد آن عهد

که مرا با تو سروکاری بود

این چه عشقیست که در دل دارم

من از این عشق چه حاصل دارم

می گریزی ز من و در طلبت

باز هم کوشش باطل دارم

باز لب های عطش کرده ی من

عشق سوزان تو را می جوید

می تپد قلبم و با هر تپشی

قصه ی عشق تو را میگوید

بخت اگر از تو جدایم کرده

می گشایم گره از بخت چه باک؟

ترسم این عشق سرانجام مرا

بکشد تا به سراپرده ی خاک

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 16:6  توسط ميثم  | 

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

اگه گفتی دوستت دارم چند حرفه؟
.
.
.
.
دیدی اشتباه کردی
دوست داشتن حرف نیست یه زندگیه
اما زندگی 2 حرف بیشتر نیست : تو

 

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

 

توي دنيا دو تا نابينا مي‌شناسم،

يكي تو كه هيچ موقع عشقم رو نديدي،

يكي من كه كسي رو جز تو نديدم

 

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

 

۳ستاره تقدیم تو.
۱ستاره پر بوسه که دلم بی تو نپوسه
.
۱ستاره پر امید واسه هر کس که تو را دید
.
۱ستاره پر رویا که قشنگه با تو دنیا
.

  

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

 

همیشه دلیل شادی کسی باش نه قسمتی از شادی او

و همیشه قسمتی از غم کسی باش نه

دلیل غم او

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

 

بغض.......بزرگترين نوع اعتراضه! اگه بشکنه،ديگه اعتراض نيست!

التماسه.

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

یاد گرفتم که :

1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.

 

2. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند .

3. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود .

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

هميشه در عجب بودم که چرا در جاده رفاقت پابه پابم نمي آمدي،حتي وقتي اهسته و

 پيوسته مي رفتم.امروز فهميدم،ريگي که در کفشت بود، تو را مي آزرد.

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

ميدوني آدما بين ! الف ! تا  ! ي ! قرار دارند . بعضي ها مثل ‍‍‍" ب " برات ميميرن ، مثل

 

"د" دوستت دارن، مثل "ع"عاشقت مي شوند، مثل "م"منتظزت ميمونن، تا يه روزي

 

مثل"ي"يارت بشن.وشايدم يه روزي مثل" ف " فراموشت كنن.

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

 

خوشبخت او

 

وتنها

 

 خوشبخت او

 

آن كسي كه امروز را روز خود مي نامد.

 

و

 

با آسوده  دلي مي تواند بگويد:

 

اي فردا!!!

 

هر چه مي تواني بكن

 

چون امروز را با تمام وجودم زيسته ام.

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

 

زمان

 

طولاني مي شود براي كساني كه غصه دارند.

 

كوتاه مي شود براي كساني كه شاد هستند.

 

دير مي گذرد براي كساني كه منتظر هستند.

 

زود مي گذرد براي كساني كه عجله دارند.

 

اما.......

 

ابدي مي شود براي كساني كه عاشق هستند.

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

 

گر در كنار او بشينم چه مي شود ؟ از دست او ستاره بچينم چه مي شود؟

 

گفتم چه موقع جان دهم پيش چشم تو ؟او ناز كردو گفت :ببينم چه مي شود.

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 16:17  توسط ميثم  | 

         جملات  کوتاه اما ...!          

 

 

    نا امیدی اولین قدمی است که انسان به طرف قبر برمیدارد .                                                    

 

   خوشا به حال آنانکه می بخشند بی آن که به یاد آرند، و می گیرند بی آنکه فراموش کنند.

     

   تبسم خرجی ندارد، ولی سود بسیار می دهد.                                                              

 

   عشق واقعی آن است، که قادر به دادن همه چیز باشد بی آنکه در عوض چیزی بخواهد .     

 

    برای نا امید، زمین به اندازه خود او تنگ است .                                                             

 

   از زندگی قهر نکنید، زندگی ناز کسی را نمی کشد.                                                             

 

    هیچ چیز ارزشمند تر از همین امروز نیست .                                                                     

 

   هیچکس نمی تواند بدون رضایت شما، شما را مجبور به احساس حقارت کند .                        

 

   کارتان را بکنید، توانایی انجامش به دنبالش می آید.                                                          

 

   هر کس که قیافه دنیا را درآئینه عقل بنگرد، هرگز به آن دل نمی بندد.                                            

 

   هر گاه بتوانم بعد از شکست لبخند بزنم ، شجاع خواهم بود.                                                  

 

   کسی که به فکر انتقام باشد همیشه زخم های خود را تازه نگه می دارد.                                    

 

   اشخاصی که نمی توانند دیگران راببخشند،پُلهایی راکه بایدازآن عبورکنند،خراب می کنند . 

 

   بیش از تمام دشمنان به نزدیکترین دشمن خود که زبان است، توجه داشته باشید  .                       

 

   اگر به خطا رفتی، از برگشتن واهمه نداشته باش .                                                          

 

   امید همانقدر برای انسان اهمیت دارد که بال برای پرندگان  .                                                  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 18:59  توسط ميثم  | 

داستان خلقت :

 

 

وهمانا گاو را آفريديم كه انسان احساس نكند خيلي نفهم است.

و الاغ را آفريديم كه بداند از انسان خرتر هم است.

وموش را تا فكر نكند خيلي ترسوست.

وميمون را تا احساس نكند تنها اوست كه بي دليل مي خندد.

وهمانا انسان را آفريديم و به او عقل داديم ودستور داديم برود آدم شود.

و دوهزار سال فكر كرد و  آدم نشد.

و فرشتگان گزارش دادند كه از گاو نفهمتر از الاغ خرتر واز موش ترسو تر است.

و بعد از آن همه مطمئن شدند ميمون ها بي دليل نمي خندند.

وخداوند دانا است و زندگي زيباست ولي شما  نميدانيد.

وما تواناييم و شما را آفريديم چون زورمان ميرسيد.

اي كسانيكه ايمان آورديد اينقدر زور نزنيد..زورتان  نميرسد.

و اين همين است كه هست اگر نميخواهيد برويد بميريد.

و اگر ميخواهيد ديگر نق نزنيد.

و اينقدر فكر نكنيد...كارتان را بكنيد و با خودتان حال كنيد... شايد رستگار شويد.!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 15:17  توسط ميثم  | 

دوست دارم که........   

يه اتاقي باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ... تو باشي، منم باشم ...  کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد... تو منو بغلم کني که نترسم ...که سردم نشه ...که نلرزم ... اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار ...پاهاتم دراز کردي..منم  نشستم جلوت و بهت تکيه دادم..با پاهات ...محکم منو گرفتی..دستتم دورم حلقه کردي...مي‌گم چشماتو مي‌بندي؟ ميگي آره!.... بعد چشماتو مي‌بندي ... بهت مي‌گم برام قصه مي‌گي توگوشم؟ مي‌گي آره! بعد شروع مي‌کني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ...يه عالمه قصة طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي‌شن ... مي‌دوني؟مي‌خوام رگمو بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ... يه حرکت سريع ... يه ضربه عميق ... بلدي که؟ ولي تو که نمي‌دوني مي‌خوام رگمو بزنم ...تو چشماتو بستي ... نمي‌دوني من تيغ رو از جيبم در ميارم ... نمي‌بيني که سريع مي برم ... نمي‌بيني خون فواره مي‌زنه ... رو سنگاي سفيد ... نمي‌بيني که دستم مي‌سوزه و لبم رو گاز مي‌گيرم که نگم آخ که چشماتوباز نکني و منو نبيني ... تو داري قصه مي‌گي.. من شلوارک پامه ... دستمو مي‌ذارم رو زانوم ... خون مياد از دستم مي‌ريزه رو زانوم و از زانوم مي‌ريزه رو سنگا ... قشنگه مسير حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش ... حيف که چشمات بسته است و نمي‌توني ببيني ... تو بغلم کردي ... مي‌بيني که سرد شدم..محکمتر بغلم مي‌کني که گرم بشم..مي‌بيني نامنظم نفس مي‌کشم ... تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت! مي‌بيني هر چي محکمتر بغلم مي‌کني سردتر ميشم ... مي‌بيني دیگه نفس نمیکشم  .. چشماتو باز  مي‌کني مي‌بيني من مردم ... مي‌دوني؟ .....من مي‌ترسيدم خودمو بکشم! از سرد شدن ... از تنهايي مردن ... از خونديدن ... وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم ... مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گريه نکن ديگه! ... من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم دلم مي‌گيره‌ها ! بعدش تو همون جوري وسط گريه‌هات بخندي ... گريه نکن ديگه خب؟  دلم  مي‌شکنه..دلِ یه روح نازکه نشکنش خب؟

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:45  توسط ميثم  | 

    من و انتظار   

 من غصه و غم وانتظاري هرشب

ما را تو به گريه مي سپاري هرشب

احساس نمي كنم كه دوري از ما

در كوچه ي ما حضور داري هرشب  

   

من آخر انتظار را مي بينم

من آن دل بيقرار را مي بينم

انگار از آن طرف كسي مي آيد

در جاده يك سوار را مي بينم

 

در ساحل انتظار پهلو زده اي

چون كوه به اقتدار پهلو زده اي

من از نفست ترانه اي مي چينم

انگار به يك بهار پهلو زده اي

   وعده گاه ما  

پنجشنبه،غروب ، قبرستان

يك فضاي غريب،حزن آلود

هر طرف را نگاه مي كردي

روز لشكر كشي ماتم بود

 

در هواي هميشه نم نـاكش

بوي عود و گلاب مي پيچيد

يك نفر روي قبر جان مي داد

يك نفر توي قاب مي خنديد

 

سر من گيج مي شود انگار

باید از نصف راه برگردم

مثل روحی فراری از دوزخ

گور خود را سريع گم كردم

 

پنجشنبه، غروب، زايشگاه

يك كمي آن طرفتر از گلزار

اين دفه گريه هاي يك  بچه

باز هم يك شروع ،يك تكرار

 

زندگي اتهام آدمــــــــــها

حبسهائي عجيب طولاني

خوشبحال كودكي مرده

بدترین اتفاق انســــــانی

 

چار ديوار خط خطي ،سلول

موقع پر كشيدن از زندان

وعدگاه من و شما باشد

پنجشنبه، غروب ،قبرستان

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 21:3  توسط ميثم  |